خرید بک لینک
هر روز بهت زده تر از قبل میشم . فکر میکردم دنیای ما آدمای عادی اینقدر مسخره و الکی میگذره،فکر میکردم مردم عادی به هیچ ی کار ندارن و با خودشون و زندگیشون لج میکنناین دو روز مغزم داره سوت میکشه از دیدن و..زیر و کنار دستهاش که چقدر چیپ و گداگشنه و گوش بر و پدرسوخته هستنو..زیری که مثل یک بچه بی ادب و پررو و بیشعور شروع میکنه بهونه گیری که صدنفر از ۸ صبح نشستن منتظر و مچل این آدم ، بجای راه گشایی و سامان امور ، غر میزنه من فقط چای در استکان کوچک بدون دسته کریستال میخوام کوفت کنم ... کاش میشد همه چیز رو بنویسم که یادم بمونه ،این کمترین موضوعش بود .کااااشآخر هم چندتا غر به من زد ،گذاشتم غرهاشو بزنه ،و بعد جوابش دادم که صدالبته خودش به روش نیاورد بابت اشتباهش ،اما همراهانش همه عذرخواهی کردن و گفتن سوءتفاهم بوده ، هرچند اوناهم دنبال منفعت خودشون بودن وگرنه این جماعت خیلی وقیح تر ازین هستن.... د&&&& خترک با یکی از همکارانش ( یکی از نیروهام) دوست شده و در ۲۱ سالگی اولین تجربه دوست پسر داشتن رو داره. اینقدر بچم رفتارهاش قشنگه نسبت به این موضوع که هم ذوق میکنم بابت تربیتش ،هم خندم میگیره دروغ چرا !!! گاهی حسادت میکنم به اینکه یه نفر هست که داره بهش توجه میکنه ، مسخرست ، ولی بالاخره این همه سال مونس هم بودیم&&&& اکثر همکارا میگن دو سه روز خانم جن عصبیه و حالش خوب نیست ! آقای خان هم کلافست ... شایدم دلیل هر دوشون مشترک باشه .بی پولی !!؟؟&&&& تایم که منتظر بودم گذشت ، جمعه با فرشید میریم ابن بابویه ، با همه مسخره بودن موضوع اما ته دلم میگم کاش من اشتباه کنم و این چیزها واقعیت باشه !! &&&& امروز باید برم وزارتخانه ، حوصله دید

برچسب: نویسنده: بهنام قنبری تاريخ: دوشنبه 18 دی 1402 ساعت: 15:09

::::::: دیروز رفتم ابن بابویه .چقدر دوستش داشتم .بعد از فوت بابا چندماه ذهنم درگیر این بود اگه مردم قراره کجا خاک بشم. مشهد رو دوست نداشتم .به مامانم گفتم منو ببرین شهرستان پیش بابابزرگمحالا این مدت که تهرانم یکبار رفتیم بهشت زهرا برای خاکسپاری برادر همکارم. اصلا اونجارو دوست نداشتمممم . اما ابن بابویه اینقدر باحال بود و خوشم اومد به همه اعلام کردم من مقصدم رو پیدا کردم

برچسب: نویسنده: بهنام قنبری تاريخ: دوشنبه 18 دی 1402 ساعت: 15:09

خانم جن یک هفته ای عصبی بود و داغون و کلافه ،، سه روز غیبش زد برگشت با قدرت امروز زیرآب مالی رو زد، نیروهایی که عضوی از این خانواده شده بودن.توی این دوسال خیلی تلاش کرده بود ولی الان زورش بیشتر شدهبدتر از اون خان رو انداخته به جون مهندس ب ، گفت دیشب با خان دعواش شده و اگر بخواد شرایط این باشه ،اعصابش نمیکشه و جدا کار میکنه امروز آقای س اومده بود ،یمدت زندان بوده و بهش دارو نداده بودن، ریه هایش داغون ، داشتم میگفتم از حال بدم ، گفت میدونم و باعث همه اینها همین دخترست ، خان با آقای س صحبت کرده که خواهرم نسبت بهش گارد داره!!! خووو نه پس، بیاد بزارمش رو سرمون ؟! هرچند من هیچ سلام و علیک هم باهاش ندارم بس که بی ادب و دور از شخصیت منه، همین که گنداش رو نشون خان میدم حس خطر کردهخان هم چشماش بسته ، و میخواد بسته نگه داره ،، تهش آقای س گفت خان بجایی رسیده که داره فکر میکنه خانم جن یا خواهر ! خاک تو سرت آقای خان ، خاک تو سر من که همه عمرم عاشقانه دوست داشتم و باز هم خواهم داشت، البته خاک تو سرت شده ... ..... میگن کار جادو و جنبل هست ! باور کنم بعد این همه عمری که از خدا گرفتم و اعتقاد نداشتم ؟! ----- تمرین کنم جلو دلسوزی و اعتمادم رو نسبت به آدمها بگیرم .ایشالا ! نوشته شده در یکشنبه هفدهم دی ۱۴۰۲ساعت 8 PM توسط pari|

برچسب: نویسنده: بهنام قنبری تاريخ: دوشنبه 18 دی 1402 ساعت: 15:09

عروسک شده ۲۱ سالشیادتونه چقدر کوچک بود! حالا بزرگ شده، بلندتر از من ، زیباتر از هرکسی، باهوش ، بسیار دلسوز و دلرحم ، هنوز شیطون ، درونگرا ،بیش فعال , فراری از درس ، یک روز با انگیزه و یک روز افسرده ، رویای ایتالیا در سر ( هر موقع راجع به ایتالیا حرف میزدم میگفت اونجا چیه؟ خیلی به درد نخوره ،خارج فقط انگلیس و آمریکا) حالا یکساله عاشق ایتالیاست و داره ایتالیایی میخونهدانشگاهش رو میره ، توی یکی از زیر مجموعه های خودم کار میکنه ، نسبت به کارش خیلی مسئولیت پذیره ،برخلاف همسن هاش بسیار فعاله و خوشحال از کار کردن ، صبح ۵ بیدار میشه که آماده بشه و بره دانشگاه یا سرکارده روز پیش اصرار داشت تولدش تو شرکت بگیریم ، چون یه فضای خونه طور قدیمی با دیزاین بسیار جالبه ،اما چون محل قبلی خونه خان داداش بود من قبول نکردمخودش رفت با داییش صحبت کرد که توی رستوران جدید که هنوز افتتاح نکردیم برگزار بشه ، و پنجشنبه شب به همراه دوستاش و همه همکاران و کارمندامون اونجا تولد گرفتیمبراش دوربین عکاسی گرفتم قرار بود سورپرایز باشه ولی یکی از شف ها بهش خبر داده بودو اینجوری شد که اولین مهمونی توی این پروژه شد تولد عروسک جان.......پی نوشت پست های قبلی : ۱/ دخترک در آزمون قبول شد و گواهینامه گرفت ۲/ دو روزه رفتم پیش مامان و برگشتم ، این وسط یه مهمونی هم رفتم خونه دکی ، کلی با مامانش گپ زدم ،همکاراش اومدن تولد بازی تا ۱۲ شب۳/ دختره که هر هفته میومد هتل پرپری ، بعد اینکه پیچوندمش یکی دوبار پیام داد و زنگ زد دلبری کرد که بگم بازم بیا، ولی رو ندادم ، اونم بعد ۶ هفته مدام که سه روز هر هفته خونمون بود ، دیگه الان منو نمیشناسه

برچسب: نویسنده: بهنام قنبری تاريخ: دوشنبه 4 دی 1402 ساعت: 12:13

امروز یک کاری کردم که نه قبولش دارم . نه عقیده ای بهش دارم حتی بنظرم مسخرست .اما شاید آخرین چیز باشه که امتحان نکردم و از دید بقیه تنها کاریه که باید انجام دادش یه هزینه قابل توجهی گذاشت رو دستم گفته ده روز دیگه پروسه شروع میشه...حتی الان که دارم در موردش مینویسم بنظرم خیلی هم مسخره تر میاد دروغ چرا !!! حرفهایی که شنیدم برام حتی شبه برانگیزه . برگشتم به راوی هم گفتم بی رودرواسی . که مطمئنی که دروغ نمیگی و این حرفات از نظرم از زبون خودشه صبر صبررر نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آذر ۱۴۰۲ساعت 4 PM توسط pari|

برچسب: نویسنده: بهنام قنبری تاريخ: دوشنبه 4 دی 1402 ساعت: 12:13

امروز تولد _خان_ بودکاخ تعطیل بود واسه همین ساعت ده رفتم پروژه . برخلاف همیشه که عجله داشتم همه چیز رو چک کنم و مرتب کنم .کارای اونجارو تموم کنم و برم شرکت رسیدگی کنم ،،، امروز با آرامش گفتم صبحونه آماده کنن بیارن . خوردم .تا خودش اومد. قیافش سه روز درهمه .میگه پول ندارم!خب معلومه که نداری! گنج قارون هم باشه تموم میشهسر حماقتت مثل ریگ پول ریختی تو پروژه و توی دست و پای آدمایی که دنبال منفعت هستن نه راه اندازی اینجا! به این زنیکه ی جن هم بال و پر دادی هرچی میخواد برداره !سه روز منتظرم ببینم میپرسه ازم تو چطوری؟ تو توی این خراب شده چکار میکنی؟ دیروز از ظهر به عیش و کیف بوده با زنیکه جن، حالا بدحالیت برای منه؟! چرا؟ چون میدونی طاقت دیدن حال بدت ندارم و دلم کباب میشه... اینقدر خام شدی فکر زن و بچت هم دیگه نیستی! وروجکایی که بخاطر تو نتونستم دوسال ببینمشون!امروز تولدش بود. ریلکس کارامو کردم . ظهر گفتم اگه ما. نداری برم. گفت کجا؟ گفتم میخوام برای خودم وقت بزارم. رفتم باشگاه . Emsباحال بود . پالس که میداد ذهنم نمیتونست فکر کنه و درگیر مسائل بشهامروز تولد دکی هم بود . زنگ زدم از مشهد کیک سفارش دادم بردن بیمارستان براش ،خوشحال شده بود,,,,,,زنیکه جن داره یه کارایی میکنه ، حالا که آخر کاراش هست توی پروژه، میخواد بیاد شرکت رو صاحب بشه، خب بشه .مبارکش....ناراحتم که باعث شده شرایط برم بسمت بیخیالییاد زندگیم با سوسکه افتادم . یاد روزیکه از شرکتم بعد ۶ سال زدم بیرون . پس عادت دارم و می دونم همیشه بعدش بهتر ازین منتظرمهاما این فرق میکنه .دردش زیاده. از خون خودمه . و نمیتونم فرار کنمتهش بازم من باید غمش رو بخورمفقط اون موقع یه تغییری میکنه شرایط . دو تایی باهم غصه میخوریمنه الان که م

برچسب: نویسنده: بهنام قنبری تاريخ: دوشنبه 4 دی 1402 ساعت: 12:13

صفحه بندی