امروز تولد _خان_ بودکاخ تعطیل بود واسه همین ساعت ده رفتم پروژه . برخلاف همیشه که عجله داشتم همه چیز رو چک کنم و مرتب کنم .کارای اونجارو تموم کنم و برم شرکت رسیدگی کنم ،،، امروز با آرامش گفتم صبحونه آماده کنن بیارن . خوردم .تا خودش اومد. قیافش سه روز درهمه .میگه پول ندارم!خب معلومه که نداری! گنج قارون هم باشه تموم میشهسر حماقتت مثل ریگ پول ریختی تو پروژه و توی دست و پای آدمایی که دنبال منفعت هستن نه راه اندازی اینجا! به این زنیکه ی جن هم بال و پر دادی هرچی میخواد برداره !سه روز منتظرم ببینم میپرسه ازم تو چطوری؟ تو توی این خراب شده چکار میکنی؟ دیروز از ظهر به عیش و کیف بوده با زنیکه جن، حالا بدحالیت برای منه؟! چرا؟ چون میدونی طاقت دیدن حال بدت ندارم و دلم کباب میشه... اینقدر خام شدی فکر زن و بچت هم دیگه نیستی! وروجکایی که بخاطر تو نتونستم دوسال ببینمشون!امروز تولدش بود. ریلکس کارامو کردم . ظهر گفتم اگه ما. نداری برم. گفت کجا؟ گفتم میخوام برای خودم وقت بزارم. رفتم باشگاه . Emsباحال بود . پالس که میداد ذهنم نمیتونست فکر کنه و درگیر مسائل بشهامروز تولد دکی هم بود . زنگ زدم از مشهد کیک سفارش دادم بردن بیمارستان براش ،خوشحال شده بود,,,,,,زنیکه جن داره یه کارایی میکنه ، حالا که آخر کاراش هست توی پروژه، میخواد بیاد شرکت رو صاحب بشه، خب بشه .مبارکش....ناراحتم که باعث شده شرایط برم بسمت بیخیالییاد زندگیم با سوسکه افتادم . یاد روزیکه از شرکتم بعد ۶ سال زدم بیرون . پس عادت دارم و می دونم همیشه بعدش بهتر ازین منتظرمهاما این فرق میکنه .دردش زیاده. از خون خودمه . و نمیتونم فرار کنمتهش بازم من باید غمش رو بخورمفقط اون موقع یه تغییری میکنه شرایط . دو تایی باهم غصه میخوریمنه الان که م
برچسب:
نویسنده: بهنام قنبری
تاريخ: دوشنبه
4 دی
1402 ساعت: 12:13